رد شدن به محتوای اصلی

نامت هنوز در باد میپیچد

نامت را

در باد گم کرده‌ام

همان‌جا که رد انگشتان‌ات

بر شیشه‌ی بخار گرفته‌ی قطار

هنوز شعر می‌نویسد.


یادِت هست؟

بارانِ گرجستان

و کفش‌های خیس ما

که می‌خندیدند در کوچه‌های خیسِ تفلیس؟


تو بودی

و خیابان‌هایی که نام‌ات را بلد بودند

و من،

که جهان را به نام تو می‌خواندم.


عطرِ پرتقالِ بندرعباس

بر موهای‌ات

و شبی که ماه

از آغوش‌ات شرم می‌کرد.


تو رفتی،

اما هنوز

نقشه‌ها

با صدای تو باز می‌شوند

و جاده‌ها

مرا به همان عکس قدیمی می‌برند:

تو،

با شالِ قرمز

و آن لبخندِ بی‌دلیل…


................

از خواب برمیخیزم


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن