رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

زمین

در این زمینِ رها شده، که دیوارش به آوای قرن‌ها تکیه دارد، من زاده‌ شدم  در شوش، که بوی خاکِ افسانه می‌دهد در رم، که نیزه‌اش با خونِ امپراتوران آغشته‌ست در آتن، که اندیشه‌ را به خدایان آموخت و در تیسفون، که سایه‌ی ایوانش هنوز بر خوابِ باد جاری‌ست من فرزندِ تبارِ فراموش‌شده‌ام، گم‌گشته‌ی تاریخ که هزار سال در سینه خاک خورده‌ام و تجربه، چون زخم بر پیکرم حک شده در هر گام، مرگی بخشیدم تا زندگی را برانگیزم در هر نگاه، چشمی بستم تا نوری بتابد به‌دنبال اندکی زندگی‌ام، نه در کاخ‌ها که در خشت‌های فراموش‌شده‌ی کوچه‌ها، نه در آوازِ پیروزی که در سکوتِ پیرزنی کنارِ اجاق. من آمده‌ام از غبارِ قرن‌ها، با مشتِ تهی و قلبی که هنوز تپشِ رویا دارد این منم — نه مرده نه زنده، بلکه فریادی میان دو مرز

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن

خواب

​ خواب چاقویی‌ست که از زیرِ بالش برمی‌خیزد در تاریکیِ  و بی‌پناهی چشم می‌گشایم و تو را می‌بینم نه تویی که روزی دوستش داشتم نه آن وهمِ شیرینِ آغاز موجودی ناشناس که سال‌ها در پنهان‌خانه‌ی عمرم لانه کرده بود سال ها در مشتِ تو خاکستر شد و من روبروی ویرانیِ خود ایستاده‌ام با خونی که از غرورم می‌چکد و سال‌هایی که دیگر برنمی‌گردند تو آزاد بودی حتی وقتی با من بودی و من زندانیِ عشقی که هیچ‌گاه در تو نبود چه اندازه راه رفته‌ام با سایه‌ای که دوستم نداشت با قلبم که فقط برای تو می‌تپید و تو به ضربِ بی‌اعتنایی زنده به‌گورش کردی اکنون از دلِ این کابوس می‌آیم سر برمی‌دارم و می‌دانم آزاد شدن گاه یعنی پذیرفتنِ خسارتِ رویاها من هنوز ایستاده‌ام در روشناییِ تلخِ حقیقت و تو در خواب‌های من برای همیشه تمام شده‌ای راه از این‌جا دوباره آغاز می‌شود بی‌تو بی‌دروغ بی‌خیانت با خودِ زخمی‌ام که هنوز شعر می‌نویسد و نفس می‌کشد و تسلیمِ هیچ رویا‌فروشی نمی‌شود پایانِ آن سال‌ها آغازِ من است.

رهایی

​ و تنها چند واژه از من باقی خواهد ماند چند تصویر شفاف و خام نه خونی در رگ، نه نفسی در سینه و من عریان از این زمین و آن زمان می‌گذرم بی‌سایه بی‌پناه چنان که باد از میانِ درختان

سقفِ دیگر

تنها مانده‌ام، میانِ صدای خودم، و سکوتِ آن‌ها. آن‌ها جهان را از دهانِ دیگران می‌شنوند، و من در گوشِ خودم زمزمه می‌کنم: زمین زیر پای‌مان دیگر زمین نیست، آسمان‌مان سقفی تازه دارد که با نگاهِ هیچ‌کس بلند نمی‌شود. باورشان را مثل نان می‌خورند، گرم، آشنا، بی‌سؤال. و من — در تکه‌نانی سرد — دنبالِ یقینِ گمشده‌ام می‌گردم. هیچ‌کس حوصلهٔ دانستن ندارد، حوصلهٔ تردید. و من، در میانِ دانستن و تردید، خانه‌ای ساخته‌ام که هیچ‌کس به دیدنش نمی‌

سرزمین

در این سرزمینِ فراموشی، که دیوارش به آوای قرن‌ها تکیه دارد، من زاده‌ شدم — در شوش، که بوی خاکِ افسانه می‌دهد، در رم، که نیزه‌اش با خونِ امپراتوران آغشته‌ست، در آتن، که اندیشه‌ را به خدایان آموخت، و در تیسفون، که سایه‌ی ایوانش هنوز بر خوابِ باد جاری‌ست. من فرزندِ تبارِ فراموش‌شده‌ام، گم‌گشته‌ی تاریخ، که هزار سال در سینه خاک خورده‌ام و تجربه، چون زخم بر پیکرم حک شده. در هر گام، مرگی بخشیدم تا زندگی را برانگیزم، در هر نگاه، چشمی بستم تا نوری بتابد. به‌دنبال اندکی زندگی‌ام، نه در کاخ‌ها، که در خشت‌های فراموش‌شده‌ی کوچه‌ها، نه در آوازِ پیروزی، که در سکوتِ پیرزنی کنارِ اجاق. من آمده‌ام، از غبارِ قرن‌ها، با مشتِ تهی و قلبی که هنوز تپشِ رویا دارد. این منم — نه مرده، نه زنده، بلکه فریادی میان دو مرز

ماه

ای عزیز اگر نگاهت اکنون بر این ماهِ گرفته است بدان که فاصله تنها خطی‌ست کشیده بر نقشه، وگرنه ما در یک خاموشی واحد یکدیگر را به روشنی می‌یابیم