سقفِ دیگر

تنها مانده‌ام،

میانِ صدای خودم،

و سکوتِ آن‌ها.

آن‌ها جهان را

از دهانِ دیگران می‌شنوند،

و من

در گوشِ خودم زمزمه می‌کنم:

زمین زیر پای‌مان

دیگر زمین نیست،

آسمان‌مان سقفی تازه دارد

که با نگاهِ هیچ‌کس بلند نمی‌شود.

باورشان را مثل نان می‌خورند،

گرم،

آشنا،

بی‌سؤال.

و من —

در تکه‌نانی سرد —

دنبالِ یقینِ گمشده‌ام می‌گردم.

هیچ‌کس

حوصلهٔ دانستن ندارد،

حوصلهٔ تردید.

و من،

در میانِ دانستن و تردید،

خانه‌ای ساخته‌ام

که هیچ‌کس به دیدنش نمی‌

نظرات

پست‌های پرطرفدار