خواب

​خواب

چاقویی‌ست که از زیرِ بالش برمی‌خیزد


در تاریکیِ  و بی‌پناهی

چشم می‌گشایم

و تو را می‌بینم

نه تویی که روزی دوستش داشتم

نه آن وهمِ شیرینِ آغاز

موجودی ناشناس

که سال‌ها در پنهان‌خانه‌ی عمرم لانه کرده بود


سال ها

در مشتِ تو خاکستر شد

و من

روبروی ویرانیِ خود

ایستاده‌ام

با خونی که از غرورم می‌چکد

و سال‌هایی که دیگر برنمی‌گردند


تو آزاد بودی

حتی وقتی با من بودی

و من

زندانیِ عشقی که

هیچ‌گاه در تو نبود

چه اندازه راه رفته‌ام

با سایه‌ای که دوستم نداشت

با قلبم که فقط برای تو می‌تپید

و تو

به ضربِ بی‌اعتنایی

زنده به‌گورش کردی


اکنون

از دلِ این کابوس می‌آیم

سر برمی‌دارم

و می‌دانم

آزاد شدن

گاه یعنی پذیرفتنِ خسارتِ رویاها


من

هنوز ایستاده‌ام

در روشناییِ تلخِ حقیقت

و تو

در خواب‌های من

برای همیشه

تمام شده‌ای


راه

از این‌جا دوباره آغاز می‌شود

بی‌تو

بی‌دروغ

بی‌خیانت

با خودِ زخمی‌ام

که هنوز

شعر می‌نویسد و نفس می‌کشد

و تسلیمِ هیچ رویا‌فروشی نمی‌شود


پایانِ آن سال‌ها

آغازِ من است.


نظرات

پست‌های پرطرفدار