رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

رهایی

​ و تنها چند واژه از من باقی خواهد ماند چند تصویر شفاف و خام نه خونی در رگ، نه نفسی در سینه و من عریان از این زمین و آن زمان می‌گذرم بی‌سایه بی‌پناه چنان که باد از میانِ درختان

سقفِ دیگر

تنها مانده‌ام، میانِ صدای خودم، و سکوتِ آن‌ها. آن‌ها جهان را از دهانِ دیگران می‌شنوند، و من در گوشِ خودم زمزمه می‌کنم: زمین زیر پای‌مان دیگر زمین نیست، آسمان‌مان سقفی تازه دارد که با نگاهِ هیچ‌کس بلند نمی‌شود. باورشان را مثل نان می‌خورند، گرم، آشنا، بی‌سؤال. و من — در تکه‌نانی سرد — دنبالِ یقینِ گمشده‌ام می‌گردم. هیچ‌کس حوصلهٔ دانستن ندارد، حوصلهٔ تردید. و من، در میانِ دانستن و تردید، خانه‌ای ساخته‌ام که هیچ‌کس به دیدنش نمی‌

سرزمین

در این سرزمینِ فراموشی، که دیوارش به آوای قرن‌ها تکیه دارد، من زاده‌ شدم — در شوش، که بوی خاکِ افسانه می‌دهد، در رم، که نیزه‌اش با خونِ امپراتوران آغشته‌ست، در آتن، که اندیشه‌ را به خدایان آموخت، و در تیسفون، که سایه‌ی ایوانش هنوز بر خوابِ باد جاری‌ست. من فرزندِ تبارِ فراموش‌شده‌ام، گم‌گشته‌ی تاریخ، که هزار سال در سینه خاک خورده‌ام و تجربه، چون زخم بر پیکرم حک شده. در هر گام، مرگی بخشیدم تا زندگی را برانگیزم، در هر نگاه، چشمی بستم تا نوری بتابد. به‌دنبال اندکی زندگی‌ام، نه در کاخ‌ها، که در خشت‌های فراموش‌شده‌ی کوچه‌ها، نه در آوازِ پیروزی، که در سکوتِ پیرزنی کنارِ اجاق. من آمده‌ام، از غبارِ قرن‌ها، با مشتِ تهی و قلبی که هنوز تپشِ رویا دارد. این منم — نه مرده، نه زنده، بلکه فریادی میان دو مرز

ماه

ای عزیز اگر نگاهت اکنون بر این ماهِ گرفته است بدان که فاصله تنها خطی‌ست کشیده بر نقشه، وگرنه ما در یک خاموشی واحد یکدیگر را به روشنی می‌یابیم

ماه خونین

شب، در طبلِ خاموشِ خود ماه را به بند کشیده است. من در ازدحامِ چراغ‌های کور سایه‌ی تو را جست‌وجو می‌کنم بی‌آن‌که بدانم کدام سویِ افق این سیاهی را چونان زخم بر پیشانیِ آسمان می‌خوانی باد پچپچه‌ی سردی‌ست که خبرِ فاصله را از بام‌ها می‌پراکند، و من تنها به تماشای دهانی خون‌چکان از نور ایستاده‌ام؛ گویی جهان، یک‌باره تمام شعرهای نگفته‌اش را بلعیده باشد

انتظار ۲

ایستاده‌ام پشت پنجره‌ی بی‌برگ‌ها،   فصلِ رفتن تو، هنوز تمام نشده.   باد می‌پیچد توی کوچه‌های خالی،   پاییزِ انتظار، دَمِ دَم می‌کِشد مرا. *** روزها، مثل نانِ بی‌مزه، جویده می‌شوند،   ساعت‌ها چکه می‌کنند از سقفِ سکوت.   دلم، باغچه‌ای ست که در بی‌آبی مُرد،   گل‌های امید، پژمرده از بی‌خبری. *** انتظار، تبِ بی‌زمانی ست در استخوان‌ها،   مفصل‌های بی‌وقت، دردِ قدم‌ها را می‌کِشند.   چشم‌ها، چاه‌های خسته‌اند از نگاه،   پلک‌ها سنگین از بارانی که نبارید. *** خستگی، مثل گردِ کهنه روی مُبل‌ها نشست،   روح، فرشی پوسیده زیر پایِ روزهای تکراری.   سینه تنگ است از هوایِ وعده‌های پوسیده،   نفس، بند می‌آید پشت گلو... چه سخت می‌گذرد. *** افسردگی، مهمانِ همیشگیِ این خانه‌ی تهی ست،   سایه‌اش را می‌شویَم، اما پُررنگ‌تر برمی‌گردد.   مثل دودی که می‌چسبد به دیوارِ دل،   رنگِ شادی را می‌رباید، آهسته... بی‌صدا. *** منتظِر، درختِ بی‌ثمرِ حیاطِ زمان است،   می‌خ...