رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

ماه

ای عزیز اگر نگاهت اکنون بر این ماهِ گرفته است بدان که فاصله تنها خطی‌ست کشیده بر نقشه، وگرنه ما در یک خاموشی واحد یکدیگر را به روشنی می‌یابیم

ماه خونین

شب، در طبلِ خاموشِ خود ماه را به بند کشیده است. من در ازدحامِ چراغ‌های کور سایه‌ی تو را جست‌وجو می‌کنم بی‌آن‌که بدانم کدام سویِ افق این سیاهی را چونان زخم بر پیشانیِ آسمان می‌خوانی باد پچپچه‌ی سردی‌ست که خبرِ فاصله را از بام‌ها می‌پراکند، و من تنها به تماشای دهانی خون‌چکان از نور ایستاده‌ام؛ گویی جهان، یک‌باره تمام شعرهای نگفته‌اش را بلعیده باشد

انتظار ۲

ایستاده‌ام پشت پنجره‌ی بی‌برگ‌ها،   فصلِ رفتن تو، هنوز تمام نشده.   باد می‌پیچد توی کوچه‌های خالی،   پاییزِ انتظار، دَمِ دَم می‌کِشد مرا. *** روزها، مثل نانِ بی‌مزه، جویده می‌شوند،   ساعت‌ها چکه می‌کنند از سقفِ سکوت.   دلم، باغچه‌ای ست که در بی‌آبی مُرد،   گل‌های امید، پژمرده از بی‌خبری. *** انتظار، تبِ بی‌زمانی ست در استخوان‌ها،   مفصل‌های بی‌وقت، دردِ قدم‌ها را می‌کِشند.   چشم‌ها، چاه‌های خسته‌اند از نگاه،   پلک‌ها سنگین از بارانی که نبارید. *** خستگی، مثل گردِ کهنه روی مُبل‌ها نشست،   روح، فرشی پوسیده زیر پایِ روزهای تکراری.   سینه تنگ است از هوایِ وعده‌های پوسیده،   نفس، بند می‌آید پشت گلو... چه سخت می‌گذرد. *** افسردگی، مهمانِ همیشگیِ این خانه‌ی تهی ست،   سایه‌اش را می‌شویَم، اما پُررنگ‌تر برمی‌گردد.   مثل دودی که می‌چسبد به دیوارِ دل،   رنگِ شادی را می‌رباید، آهسته... بی‌صدا. *** منتظِر، درختِ بی‌ثمرِ حیاطِ زمان است،   می‌خ...

انتظار

  نه که دلش نخواهد، نه که ندانَد… که عشق، آن شعله‌ی بی‌قرارِ کلمه‌هاست وقتی از نگاهِ کسی بر کاغذی سفید می‌افتد. سفر را بهانه کرد: چمدان‌ها را بست پیش از آن‌که دلش را باز کند. قطاری گذشت و من ماندم با واژه‌هایی که جای لبخندش را پر نکردند. وبعد تنها یک اشتباه، یک لغزشِ لفظی… واژه‌ای که گفتم و هنوز نمی‌دانم چرا به سینه‌اش تیغ شد. رفت. بی‌آنکه شعرش را تمام کند. او، خود شاعر است و می‌داند که کلمه‌ها گاه خیانت می‌کنند. او، می‌ترسد… نه از عشق، که از مرزِ ناپیدایِ میانِ خواستن و نخواستن، می‌ترسد از لحظه‌ای که باید بماند. او، شاعر است و می‌داند واژه‌ها گاه، بی‌دعوت می‌آیند و جا می‌گذارند کسی را… او می‌ترسد، نه از دوست داشتن، که از همان لحظه‌ی نازک و شیرینِ میانِ در آغوش کشیدن و در آغوش ماندن. و من… نه شاعر بودم نه عارفِ خواب‌هایش، فقط کسی که باور داشت گاهی دوست داشتن نجیب‌ترین شکلِ ماندن است… اگر بگذاری

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

دروازه خاموش

در این درِ کهن، نفسِ زمان در گلو شکسته است، پوسیده چو خاطره‌ای در انبارِ فراموشی. بر سینه‌اش زخمِ سالیان، میخ‌هایی‌ست از خشمِ تاریخ، و قفلی، که گویی نه بر چوب، که بر سرنوشتِ انسان خورده است. سایه‌ها، رقصان بر خاکِ ترک‌خورده، به یاد می‌آورند که روزی در این کوچه، کسی به امیدی، دری را کوبید… و اکنون؟ تنها صدای سیم‌های آویزان است و برقِ مرده‌ای در جعبه‌ای زنگ‌زده، که شب را روشن نمی‌کند و روز را خاموش نمی‌سازد. ای خانه‌ی فراموش، در تو هنوز پچ‌پچه‌ی عشق و اندوه در دیوارها می‌لرزد اما کسی نیست تا دوباره دروازه ات را بگشاید