رد شدن به محتوای اصلی
براي اينكه بتوني خواهرانترو به محل كارشون برسوني ساعت 6.30 از خواب بيدار مي شي.يكي ميدان دربند ديگري تخت طاووس بعد مي ري تلوزيون توي راه ،تهيه كننده بهت ميگه قرار كنسل توهم به طرف خونه ميري و ميگي ميرم روي طرح جديد كار مي كنم.توي راه يه پيكان لكنتي به ماشينت مي زنه و اونو درب و داغون مي كنه خيالت راحته كه مقصر نيستي وزنگ مي زني كه كار شناس بياد.راننده به تو ميگه كه بيمه نامه اش تموم شده و پول خسارت رو هم نداره و تو از روي خيرخواهي مي گي باشه بريم بيمه من يه كاريش مي كنم.پيش دوستت ميري و قضيه رو مي گي اونهم ميگه بايد خودتو مقصر اعلام كني توهم قبول مي كني بعد چكرو مي گيره باهم به بانك و پول دريافت مي شه بعد راننده به صورتت نگاه مي كنه و مي گه اگه مقصر نبودي خودتو مقصر معرفي نمي كردي و با لبخندي برلب بانكو ترك مي كنه.به نظر شما من آدم ساده اي(شما بخونيد هالو)هستم؟
ظاهرا چند روزه يكي با آي دي من آن لاين مي شده. اگه براي كسي مزاحمتي ايجاد شده معذرت مي خواهم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن