رد شدن به محتوای اصلی
ادامه طرحي براي امروز
روز داخلي بالكن كتاب فروشي سيان

شيلا و كاوه در حال خوردن قهوه باهم صحبت مي كنند

شيلا زندگي عجيبي داشتيد شما، دوست دارم كه يه داستان ازش
بنويسم .

كاوه اگه واقعا بخواهي اين كارو بكني بايد ماجرا رو از مامان بپرسي

شيلا نه، چند بار فكرشو كردم ولي پيش خودم گفتم ياد آوري اون روزا براي مادرت خيلي بايد سخت باشه براي همين پشيمون شدم

كاوه خوب آره سخته ،ولي خوشحال مي شه با عروس آينده اش صحبت
كنه حتي در مورد بابا- و مي خندد

شيلا او هم با لبخند- وسط دعوا نرخ تعيين نكن منكه هنوز بله نگفتم

كاوه از خداته-همچنان بالبخند-

هردو مي خندند
شيلا راستي بابا چند بار گفته كه مي خواد تورو ببينه،البته من به اون گفتم كه تو خجالتي هستي ولي همچنان اصرار داره،چرا يه بار نميآيي به خونه ما صداي بابا رو هم بخوابوني؟!

كاوه توكه مي دوني !مهخم خيلي دلم مي خواست كه ايشونو ببينم ولي
وقتي اون موضوع پيش اومدديگه روم نميشه توي چشماش نگاه كنم

شيلا با كمي لبخند—اون موضوع رو فراموش كن به نظر من مسئله مهمي
نيست ما باهم مي خواهيم ازدواج كنيم درضمن اون موضوع هم با توافق هردوي ما بود .

هردو سكوت مي كنند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن