رد شدن به محتوای اصلی
- الو
سلام چطوري؟
خوبم،ممنون ،هيچ داشتم نوار گوش مي كردم
فردا ؟مممم ميخوام برم انقلاب كتاب بگيرم تو چي كاره اي؟خوب پس تو هم بيا ديگه آره روبه روي نشر دنيا ساعت 9 خوبه؟
پس تا فردا
لانگ اتاق
گوشي را زمين مي گذارد .دستي به مو هايش مي كشد موهايش بلند و به هم ريخته است
روز خارجي خيابان انقلاب
كاوه با موهاي كوتاه درحالي كه با عجله مي دود وارد كادر مي شود،به همراه كاوه پن مي كنيم به كتاب فروشي دنيا، دختري با مانتوي كرم و شلوار جين و كفش كتاني ايستاده است. كاوه به او مي رسدو مي ايستد
- سلام شيلا ببخش كه دير رسيدم
- سلام ديگه داشتم نگران مي شدم
-خيلي سعي كردم به موقع برسم ولي نشد
- اشكال نداره ،كجا بايد بريم؟
- به طرف بازارچه كتاب
- باشه بريم
آنها حركت مي كنند
شيلا خوش تيپ شدي چه عجب موهاتو كوتاه كردي؟!
كاوه علت دير رسيدنم هم همين بود رفتم آرايشگاه پدرم دراومد تا يه سلموني پيدا كردم كه توي اين ساعت باز باشه
شيلا مي خندد
شيلا مي ذاشتي يه وقت ديگه،بابا ما همين جوري هم قبولت داريم
كاوه كي گفته من به خاطر تو موهامو كوتاه كردم
هردو مي خندند.
روز داخل تاكسي

شيلا مادرت نمي خواست بياد؟
كاوه نه مهمون داشت.
شيلا هنوز با مرگ پدرت مشكل داره؟
كاوه ميگه هركسي كه رفت وديگه بر نگشت كه نمي شه گفت مرده؟ ميگه من مي دونم اون مارو گم كرده
شيلا با اين تفكر پس چرا ازدواج كرد؟!
كاوه ما توي شرايط سختي قرار گرفته بوديم من اون كار مادرو درك مي كنم اگر چه اونموقع توي دلم چيز ديگري بود
شيلا طبيعيه، انوقت مگه تو چند سال داشتي كه بتوني اين موضوع رو درك
كني؟
روز خارجي بهشت زهرا
نماي لانگ از يك قطعه شيلا و كاوه ايستاده اند وبه گل خانه بهشت زهرا نگاه مي كنند

همان مكان قطعه اي ديگر شيلا بروي زمين روي دو پاي خود نشسته و دستانش بر روي سنگ قبر قرار دارد و زير لب چيزي مي خواند .كاوه در كنار او ايستاده است.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن