رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

من ایستاده بر نیزه پاها و خورشید ایستاده بر نیزه کوهها من چرکی بر زمین و او تاولی بر آسمان من روئیده برخاک و او شکفته بر آسمان من خسته از تکرار فصلها و او ملول از تکرار قرنها. من تنها هستم با خاک او تنهاست با آسمان و این تنها شباهت ماست
چشماتو باز می کنی پیش خودت حساب میکنی و میبینی که تمام شرایط برای خواب بزرگ فراهم شده و دیگر برای بیداری انگیزه ای نداری . ذهنت رو جستجو می کنی و به د نبال راه های مختاف می گردی . پیش خودت فکر می کنی که نباید بیریخت یشی وقتی که در خواب هستی پس تکلیف پرواز از پشت بام یا تصادف معلوم می شد . م م م آهان تزریق آدرنالین یا هوا . اما نه اخه بعدش معلوم نیست چقدر طول می کشد به خودت می گی دوست نداری در حالی که سرنگ تو دستات هست به خواب بری . آره... خوبه خوبه به سراغ یخچال میری قرص ها را یکی یکی نگاه میکنی . خودشه عالیه اول یک خواب کوتاه و بعد ... یک خواب عمیق برای همیشه یه مشتش رو توی دهانت می ریزی و پشتش یک لیوان مشروب سر می کشی . برای اطمینان بیشتر چند تای دیگه می خوری . روی تخت دراز می کشی { خوب شد که کسی خونه نیست } نوار لئونارد کوهن را توی ضبط میزاری و چشماتو می بندی . دوست داری زودتر به استقبال تاریکی بری . سرت سنگین شده لئونارد کوهن هنوز می خونه .یک سری تصاویر در هم و برهم توی ذهنت مرور می شن . سکوت. سکوت مطلق همه جارو فرا می گیره . چشماتو باز می کنی همه جا سفیده. یاد اون روزی می افت...
سال نو مبارک به خویشان ، به دوستان ، به یاران آشنا به همرهان تیز خشم که پیکار می کنند به آنان که با قلم ، تباهی درد را ، به چشم جهانیان پدیدار می کنند بهاران خجسته باد ، بهاران خجسته باد و این بند بندگی ، و این بار فقر و جهل به سر تاسر جهان به هر صورتی که هست نگون و گسسته باد نگون و گسسته باد
خون را گل رگهايم را ببين شكفته بر جانم و اميدم را كه ايستاده است در كنارم گريه ام را ببين كه ستاره ها را مي شويد و ترانه ام را كه براي شنيدنش آفتاب از ديوار خاك بالا مي خزد وماه خود را از شكاف شب بيرون مي اندازد (چون چهره اي)
خود رااز ریشه های گیاهی حلق آویز کردم چرا که فضا از اجساد انباشته بود چرا که زندگی از مرگ سیراب گشته بود در مقابلم زیر خاک هزاران تن دیگر را که از ریشه ها حلق آویز شده بودند و آنگاه به یاد آوردم که مرا به خاک سپرده اند

خ

خود رااز ریشه های گیاهی حلق آویز کردم چرا که فضا از اجساد انباشته بود چرا که زندگی از مرگ سیراب گشته بود در مقابلم زیر خاک هزاران تن دیگر را که از ریشه ها حلق آویز شده بودند و آنگاه به یاد آوردم که مرا به خاک سپرده اند
آخرين دم را در سينه نگاه خواهم داشت چرا كه نفس خواهد كشيد از آن سبزه اي كه بر من بر خواهد خواست شكفت