رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

امروز ش بعد هفت ،هشت ماه زنگ زد، نمي دونم كدام شير پاك خورده اي گفته دارم اين ماجرا را مينويسم (چون اون اهلblog خوني نبود)و خواهش كرد ادامه ندم( دلايل زيادي را مطرح كرد)منهم گفتم ادامه نمي دم ولي بقيه ماجرا را به طور خلاصه ميگم. من و ت از هم جدا شديم (با توافق كامل) ش هم از همسرش جدا شد(به دليل خيانت همسرش) م هم از همسرش جدا شد(اونم همسرش خيانت كرد) قبل از جدا شدن من به پيش نهاد ش به خاطر اينكه به رابطه من و ت لطمه نخوره ارتباطمون را قطع كرده بوديم. و حالا سالي يك بار در جشنواره ها و يا در سالن تاتر هم ديگر رو مي بينيم(حالا چي شد اين خاطره را نوشتم.توي بلاگ آيدا نوشته شده بود من زني با دو فرزند عاشق مرد ديگري شده ام به نظر شما چه بايد بكنم اين موقعيت براي من پيش آمد و از هر دو جدا شدم زيرا ديگه با ت نمي توانستم ادامه بدم از طرفي ش هم متاهل بود (دو سال بعد از جدا شدن من از همسرش جدا شد)نشد جاهاي رومانتيك شو بنويسم.
كار ما فضاي عجيب و غريبي داره ، در اصل كار نيست يه جور زيست يا زندگي ست.قبل از اينكه پروژه اي شروع بشه مي گرديم و يكسري همكار انتخاب مي كنيم ،معيار ما براي انتخاب بلدي يا نابلدي به تنهاي نيست،بلكه مادنبال همكار خوب(از نظر اخلاقي) و حرفه اي مي گرديم ،تصور بكنيد يه نفر رو انتخاب كردي و بد اخلاق از كار در آمده،تو مي خواي با اون 3 ماه يا 4 ماه كار كني ،روزي تا 20 ساعت فشار كار سنگينه كافيه يك يا چند نفر اين وسط بامبول هم در بيارن اون موقع ست كه ديگه بايد بگي خر بيار و باقالي بار كن. اينا مقدمه بود حالا اصل موضوع :مي خوام بگم كه چرا روابط بين كساني كه توي پروژه هاي تلوزيوني يا سينمايي كار مي كنن يه خورده نا متعلرف به نظر مي رسه توي اين هفته اسباب كشي دارم،كلي صقحه موسيقي و كتاب بايد جا به جا كنم فكر كنم پدرم درآد باز هم ميخوام برم كوه(آخه امروز هم بودم) janeston يه كوه اطراف تهران قراره تولد دختر دوستم و همچنين سالگرد شهادت يه دوستو با هم بگيريم(عجيبه نه)
هرچي ميگذشت اختلافاتمون عميق تر مي شد ولي علاقه به هم داشتيم . اطرافيان مي گفتن چون تكليفتون معلوم نيست رابطه شما به اين صورت درآمده و اون هم اين موضوع را باور كرده بود.با اصرار اون و خانواده (و يه خورده هم حماقت از طرف من )به عقد يكديگر درآمديم. من يك سريال ديگه شروع كردم خيلي اصرار كرد كه توي اين برنامه هم باشه ولي من چون حساسيتهاي اون مي دونستم مخلفت كردم.صبحها ساعت 6 سرويس دنبالم مي اومد و شبها ساعت 12 شب بر مي گردوندخسته و بي رمق(راستي فقط عقد كرديم بدون ما جراهاي اونچناني و عروسي رو موكول به زمان ديگري كرديم)اگر يك شب تماي نمي گرفتم پدرمو در ميآورد . يه روز با اصرار به لوكيشن ما اومد بر حسب اتفاق (يا از روي بدجنسي)تمام دختراي اون سزيال همه اش با من شوخي ميكردن(اونم من كه اصولا از شوخي و لودگي بدم مياد)و اون هم حزص مي خورد ،حاصل اون ديدار هم اين شد كه گفت ديگه نبايد اين كارو ادامه بدي گفتم بابا من فقط اين كارو بلدم گفت به من مربوط نيست. ديروز ش بعد هفت ،هشت ماه زنگ زد، نمي دونم كدام شير پاك خورده اي گفته دارم اين ماجرا را مينويسم (چون اون اهلblog خوني نبود)و خواهش كرد ادامه ندم(...
يادم رفت بنويسم اين عكس مال پياده روي توي جنگل هست(چشم بسته گفتم) اگه كسي هم ميخواد آرشيو را بخواند بره توي آدرس پرشين بلاگم alonenight.persianblog.com
چهار سال پيش زمستنون بود . سعيد حدوداي ساعت 2 زنگ زد گفت پژمان رفته كوه هنوز بر نگشته پژمان پسر خجالتي و محجوبي بود كه با داييش كه از دوستان ما بود چند بارس به كوه آمده بود و اونروز به تنهايي به توچال رفته بود. با سعيد در خونشون قرار گذاشتيم(پژمان اينا) از مادرش رنگ لباس و كوله اش را پرسيديم چهار نفر بوديم مهرداد دايي پژمان من سعيد و يكي ديگه از بچه ها به پيش نهاد مهردادرفتيم فدراسيون گفتن به خاطر يك نفر نمي تونيم جون چند نفرو به خطر بندازيم برا هلي گوپتر به هواپيمايي زنگ زديم جولب سر بالا دادن رفتيم تله كابين گفتن اجازه نداريم روشن كنيم زديم به كوه وجب به وجب گوهو گشتيم نيمه هاي شب به شير پلااومديم خوابمون نميبرد. صبح قبل از طلوع آفتاب زديم بيرون رفتيم تا به قله رسيديم هواي سردي بود برف همه جا رو گرفته بود. به طرف پناه گاه رفتيم برف پشت در پناهگاهو پر كرده بود رفتيم تو پيكر مچاله شده يك نفر گوشه پناهگاه خود نمايي مي كرد رفتيم جلو خودش بود صورتش كبود شده بود ولي تمام بدنش سفيد بود دوتا از بچه ها رفتن پايين از شير پلا تماس گرفتن خلاصه اون روز هم پژمان روي كوه موند صبح روز بعد...
جوابش بله بود.ولي من مي خواستم مدتي با هم با شيم تا خوب همديگر رو بشناسيم اون گفت نميشه بايد اول نامزد كنيم . برام شنيدنش خيلي عجيب بود به نظر نمي زسيد خانواده سنتي داشته باشه پدرش رئيس دانشگاه و مادرش معلم بود.با همه اين حرفا گفتم باشه و مراسم احمقانه خواستگاري برگزار شد. اون روز خودمو توي ميدون مال فروشا احساس كردم،خوب آقا زاده چي كاره اند،چه قدر حقوق مي گيرن،چي دارن و... خوش بختانه تهيه كننده اي كه من باهاش كار مي كردم پسر عموي اون بود و توضيحات كافي در زمينه حقوق و اين حرفارو داد.بعد هم در مورد مشكل چند ساله من گفتن و گفتن اميدورايم ديگه پيش نياد واقعا به من بر خورد چون من به اون افتخار مي كردم يه مقدار توضيح دادم .به هر حال اون روز هم تمام شد. تصور من از شروع زندگي مشترك و اين حرفا خيلي متفاوت بود، خواستگاري برام تابوي وحشتناكي بود به هر حال ديگه رابطه ما نزديك تر شد. ولي دختري بسيار عصبي از كار من كوه نورد و عاشق طبيعت اون عاشق روابط خانوادگي و رفت و آمد با خاله و خاله باجي .من دوست داشتم اوقات بيكاريم مطالعه كنم اون مي خواست كه فقط حرف بزنه ،منم پيش خودم فكر ميكردم خوب...
اواخر سال 75 يك سريال شروع كردم .توي اين پروژه 4 دختر و حدود 10 ،12 تا هم مرد با هم كار مي كرديم. دخترا يك نفر گريمور،و بقيه بازيگر بودند .توي خرداد همان سال تازه من خلاص شده بودم و با روحيه و جسمي درب و داعون داشتم كاري رو شروع مي كردم ، درد ميگرن پدرمو درآورده بود،زخم معده هم كه ديگه نگو ، كبد هم اوضاش خراب بود، به نور شديد حساس بودم . موقع تصوير برداري با اونهمه نوري كه روشن مي كرديم تكليف من روشن بود. به هر حال كار شروع شدمن به دليل ميگرنم بعد از هر يكي دوتا سكانس مجبور بودم برم توي يك فضاي تاريك و قرص بخورم ، واين كارو ميكردم. اكثر مواقع ت كه گريمورمون بود بعد از اين كه من به انبار ميرفتم به سرعت برام قرص مي آورد و كنارم مي نشست و با نگراني منو نگاه مي كرد . كم كم به هم عادت كرديم. محيط دوستانه اي داشتيم و همه با هم دوست بوديم من با ش و ن هم كه الان هردوشون بازيگراي مطرحي هستن نيز دوست شدم اصولا من باخانوما خيلي بهتر از آقايون ار تباط مي گيرم واين به دليل برخورد زيادم با خانوما و كارم و محيط خانوادگيم هست (خيال همه رو راحت كنم رابطه اي كه من ميگم كاملا افلاطونيه) توي اون ك...