رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

پایان کار

وقتی که احساس میکنی از زندگیت چیزکی بیشتر باقی نمانده همه چیز برایت لذت بخش میشود. تمام سالهای عمر  در پی یافتن یک سوال هستیم؟ ایا اندوختهای که داریم برای تا پایان عمر کافیست؟ اما تنها وقتی به جواب میرسیم که تا پایان عمر چیزی باقی نمانده است. انگاه دیگر نیاز به اندوخته نیست باید با داشته هایم مان بمیریم. 

ایا کسی هست؟

طی این سالها که این خونه خالی بود و غبار همه جایش را پر کرده بوددوست داشتم دوباره به اینجا سر و سامانی بدهم. این تغییرات شروع شده ولی نمیدانم کسی اینجا را میبیند یانه.

یک روز کسل کننده

دیر خوابیدم زود برخواستم،ماشین دستم رو توی پوست گردو انداخته و توی این شهر کوچک تعمیر خودرو یک پروسه سخت و ملال اوره دخترکم با خوشرویی ضبح رو اغاز کرد و در حال گوش کردن به موسقیست.

رفت

و زندگی ایستاده بر درگاه بر سایه موهایت بوسه میزند و تو بر میخیزی سایه ات گم میشود اما تو آمدی نحیف همچون شاخه گلی با موهایی به نرمی ابریشم ... و مرگ از پنجره خانه ات رفت رفت رفت هفتاد بار رفت

دونده در باد

می روی بر روی یک شانه ات ماه و دیگری خورشید چشمانت ستاره باران موهایت آسمان شب ندو آسمان را پریشان نکن باد در ستاره هایت می دود اشک بارانش نکن خورشید و ماه را در ترازوی شانه ات نگه دار و تبسم بر لبانت را

من دیگر انقلابی نیستم

شبها سکوتم را با صدای هرزه رادیوی بیگانگان صبح میکنم بستر تنهاییم  را بر روی چوب خیزران میگسترم و نگاهم  به تاریکی خیره کننده سقفی کوتاه خیره می ماند و مردنم را در دل جشن می گیرم من دیگر انقلابی نیستم