رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

در روز 8شهریور 1350 ساعت 6.32 دقیقه صبح من بدنیا اومدم... یه مطلب طولانی برای این روز نوشته بودم که از گذاشتن اون پشیمون شدم(این جاشو شانس آوردین یه زندگی نامه کامل با تمام جزئیات)
وقتی داشتم مطلب گذشته را می نوشتم نمی دانستم که وقایعی پیش می آید که یاد این بیفتم داره به سالروز تولدم نزدیک می شم و من... به چنتای خود می نگرم سبک است. با آسمان می نگرم تنگ کلاغ پر است. به خود می نگرم دیگر مسافری در آستانم. به آرزو ها مینگرم کوه دماوند است!وای برتو ای مرد وای برتو. تسکین خود را در چهره دوستان می جستم ،در تلاشی بی ریا، در رویای آینده،در پارسایی دل در زیبایی طبیعت می بابم.زیرا زمان را نمی توانم باز دارم:پشت خرد و موجهای غضبناک! خود را خرسنگی می بینم خزه آلود با گرهها و بندها بر تنده پرتگاه،یا نارونی با ریشه های آژمند آرزو در حصار پرچینه خار
دوره شعر و شاعری تمون شد برای اولین بار برای فیلم به عنوان عکاس انتخاب شدم. باوجود اینکه سالهاست عکس می گیرم ولی بدجوری استرس دارم.
هنگامی که در مرز خواستن باژکیدن اعصابی فرسوده و خیزاب های سبز رنج چون شبحی،رنگ پریده و بیمار ای مژده فرو بارنده از نفیر وحشت اینجا فرزندی است از غار با پیشانی داغ خواهان چکه تسلا با عطش چوبینه نیم سایه ای شناور در درد چشم به راه فرو بار تو. از درون و برون این پنجره ها آب روفته سرنگون در چاهسار خیالات بی گسست و کوهسار آتشین یاد بر پشت