رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

از اينجا رو خيلي سريع و بدون شاخ و برگ مي نويسم(قضيه شهرام) رفنم خونه شون ، نقاشي مي كرد و فوق العاده عالي و با چگچ . خاك هم مجسمه مي ساخت،پدر . مادرش در سوئد بودند و اون تنها توي يك خونه 700 متري زندگي مي كرد ،اسيد مي زد براي همين رفتارش غير عادي به نظر مي رسيد. با هم خيلي رفيق شديم توي يه ريال هم يه نقش كوچيك بهش دادم كه خيلي خوب كار كرد. يه روز زنگ زد گفت مشكلي دارم سريع خودتو برسون ،رفتم ديدم كه يه كولي به زور اومده خونهشون و بيرون نميره ،پدرم دراومد تا از اونخا بيرونش كردم ،شهرام يك ساعت تمام گريه كرد. كم كم مصرف اسيدش كم شد، بيشتر نقاشي مي كرد با يه دختر دوست شد و اين روي روحيه اش تاثير خوبي گذاشت ،تا اينكه يه روز همون دختره به من زنگ زد و در حالي كه گريه ميكرد گفت كه شهرام خود كشي كرده
پدر يكي از دوستانم ديروز بر اثر تصادف در گذشت .اما اون چيزي كه منو بسيار متاثر ميكنه مرگ اونيست بلكه زندگي اون خانواده پس از مرگ سر پرست خانواده شان است.پدر فرشيد راننده كاميون بود و زندگي روزمره اي داشتند يعني اگه پدرة يك روز به سر كار نمي رفت واقعا براي اون روز چيزي براي خوردن نداشتند،اونا مستاجر هستند نمي دونم حالا فرشيد مي خواد با اين گروني و هزينه بالاي زندگي چه كار كنه اون ماهي 120 هزار مي گيره ولي فقط اجاره منزلشان 110 هزار هست بقيه مخارج رو ... واقعا نگرانشم روز قبلش با اون صحبت مي كردم شاد و خندون در باره آينده صحبت مي كرد ولي ديشب كه خونش بودم از ناراحتي و سر در گمي داشت بي هوش مي شد(خوشبختانه بايكي از دوستا صحبت كردم و قرار شد كه كاري به فرشيد با حقوق بيشتر بده،و يه اميد هايي پيدا شد)تقريبا تا ساعت يك شب خونشون بودم صحراي كربلا بوداينم دليل غيبت من . مي دانم كه گوركن جنگ و مرگ بر در گاهم ايستاده،دستان سقراط جز به شوكران نرسيد. گردن عين القضاه را جز رسد موئين را نبوسيد. استخوان هاي ابن مقفع جز با شعله تنور آشنا نشد هنوز لنين در مقبره مرمر خفته است. هنوز نطفه زرتشت در درياچه...
آموزش موتورسواری به بانوان ايرانی گروه صنعتی بنا که در زمينه مونتاژ موتورسيکلتهای ژاپنی در ايران فعاليت می کند دوره های رايگان آموزش موتور سواری برای بانوان تشکيل داده که با استقبال گسترده بانوان ايران مواجه شده است.
شهرام گفت بازم بريم بگرديم داشتم مي رفتم جام جم – نه نميشه بايد برم جايي كار دارم – كمي فكر كردم گفتم با من مي آي ـ كجا – همين بغل كجا؟ وليعصر همين بغل تلوزيون گفت:نه نمي آ‚ اونجا كه جردن نيست،رفتم توي ماشين نشستم و روشنش كردم سرمو از پنجره بيرون آوردم كفتم پس برو كنار من ردشم همين جور داشت به خيابون نگاه مي كرد ،خيلي دوره كجا اونجا كه داري ميري نه منم ميام سوار شد باهم رفتيم با بدبختي تونستم ببرمش توي تلوزيون ،آخه اونجا مثل قلعه است فقط آدمهايي كه كارت دارن يا آفيشن مي تونن برن تو خلاصه بردمش ساختمون توليد و كلي با هم گپ زديم، معلوم بود كه خيلي كتاب خونده از اونجا امديم منو دعوت كرد به خونش........ .................................................................................. دروازه بلورين خفتن را بگشاي!گلاويز زمان با مكان، اكنون با گذشته،زمين با آسمان، سايه با تصوير، اين سو با فراسو، خاور با باختر.مرگ را در آغوش بگير و نيستي را با تن خود به وجد آر (درد ميگرن بعد از مدت كوتاهي وقفه، با شدت برگشته و داره ديوونه ام مي كنه باديدن يه فيلم درد ناك در باره زنان بلوچست...
ابرها،آماس كرده از ساچمه باران است،چار گوش چمنزارهاي شسته را گوئي با خوابي آبي رنگ پوشانده اند.زمين آبله رو از چاله هاي گل آلود،عطر زندگي و بوي يادگارها را در شيارهاي چدني رنگ همراه دارد. گوي شنگرفي خورشيد از غرقاب و مانداب ها طفره مي زند،،بر پشت هاي كماني تكيه، با نگاهي اميد وار،شعاع هاي خود را مي افشاند.شاليزار كهربايي آشفته و خورشيد غروب در بستر. توي اين چند ماه كه از نوشتن من توي بلاگ ميگذره موضوع هاي مختلفي رو ورق زدو-در اصل نوك زدم-اول بلاگم كاملا سياسي و ايدئولوژيك بود با يك نام ديگر،بعد از مدت كوتاه با اين فكر كه اين مقوله سايت هاي مختلف و زيادي داره اونجارو تعطيل كردم، بعد مدتي صرفا فمينيستي كه آنهم بعد از مدتي رها شد(نه كاملا چون اعتقاد راسخي در اين ضمينه و ضرورتي بسيار در پرداخت به آن مي بينم) و حال از هر در سخني كه اين را بيشتر دوست مي دارم.گاهي تكه اي از فرهنگ،گاهي سفر نامه ـكه بسيار در سفرم ـ و گاهي نيم نگاهي به درون،دراين نوشته ها از ادبيات متفاوتي بهره مي برم ،ازنگارش سر دستي متون تا نوشتني با قاعده(من فكر مي كنم شايد آنها نيز بي قاعده باشد) عكسهايي دارم كه دوست دارم ...
شهرام رو اولين بار توي جردن روبه روي ساختمون محل كارم ديدم،با خودش حرف مي زد و مي رفت،به من كه رسيد ساعت پرسيد،4 بعد از ظهر بود- بهش گفتم -از جاش حركت نكرد پرسيدم چيزي مي خواي گفت ماشين داري گفتم آره گفت مي خوام يه چرخي با تو توي خيابون بزنم تو دلم گفتم مشكل رواني داره مي خواستم برم شبكه همينطوري هم ديرم شده بود يه حساب سر انگشتي كردم ديدم توي ترافيك اين وقت روز به اونجا نمي رسم شب هم براي خونه رفتن عجله نداشتم چون شب مي خواستم برم خونه خودم از طرفي هم، قيافش به همه چيز مي خورد الا خطر (صورت زيباي داشت با موهاي قهوه اي روشن و قدي كشيده) گفتم با شه ولي كجا؟گفت من از جردن هيچ وقت بيرون نمي رم، بريم تا آفريقا و برگرديم –باشه- سوار شد ،به طرف آفريقا رفتيم سرعتم يه كم زياد بود گفت عجله داري گفتم نه پس چرا انقدر تند مي ري سرعتمو كم كردم از اون چندتا سوال كردم ولي اون اصلان صحبتي نكرد چند بار از آفريقا تا سر گلخونه رفتيم و برگشتيم تا اينكه گفت مي خواد پياده شه سر قباديان پياده شديه تيكه كاغذ به من داد و رفت فكر كردم كه شماره تلفنشه ولي يه تيكه كاغذ سفيد بود رفتارش برام جالب بود، با همه چ...