رد شدن به محتوای اصلی

در هرات

تقریبا یک ماه است که در افقانستانم।هرات شهری باستانی که شنیدن نامش همیشه منو به دور های تاریخ به شعرهای شاعران این شهر،منیاتور های بهزاد و لهجه شیرین دری می انداخت।و حالا این شهر برام غربیه است شنیدن گفتگوی هراتی ها که نیمی انگلیسی نیمی به دستور حکومت مرکزی پشتو است غربت منو بیشتر می کنه।
غربتی که باز هم تشدید شده با ندیدن کسی که دوستش دارم روز های زیادی و من دیگه طاقت چندانی برای من نگذاشته است।
حتی اینجاهم برایم غریبه شده است خانه ای که روزی برایم سر پناهی بود برای دلتنگی هایم।روز های زیادی رو توی این خونه زندگی کردم و تنها جایی بود که احساسم رو بدون شرم بیان می کردم।اما حالا در آستانه ४० ساله گی فکر نمی کنم دیگه بتونم خودمو توی اینجا پیدا کنم।
تا ببینیم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

برقص

بخوان این شعر را، مثل کسی که دست می‌کشد بر شانه‌ی غریبه‌ای و به‌جای حرف، با خنده می‌گوید: زنده‌ای هنوز؟ پس چرا نمی‌رقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بی‌هواست، جای زن‌هایی‌ست با دامن‌های بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشته‌اند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچ‌کدامِ ما نباشد. با دست‌های تُهی، با قلبی که زخمی‌ست اما هنوز می‌تپد. با صدایی که می‌لرزد اما هنوز آواز می‌خواند… برقص! پیش از آن‌که فراموشت کنند پیش از آن‌که زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بی‌صدا بی‌صدا بی‌صدا بیفتد و تمام شود

عروسی که سپیدپوش نبود

​ قامتِ تو در آسمانِ بی‌فریاد برهنه‌تر از همیشه بی‌سپرِ سپیدِ برف و من از فرازِ قلعه‌ای فراموش‌شده به تو می‌نگرم چونان پهلوانی که زخم‌هایش بر شانۀ باد پنهان نمی‌ماند دماوند! تو خسته‌ای اما هنوز سرفرازترین مشتِ برافراشته بر پهلوی زمین هنوز آخرین ایلِ غرور در سرزمینِ خشکیده باد نامِ ما را از یاد برده‌است اما تو ایستاده‌ای حتی اگر برف پیمانِ دیرینه‌ات را شکسته باشد تویی همچنان سؤالِ بی‌پاسخِ خورشید بر پیشانیِ میهن