یکی از مشکلات من توی نوشتن توی این صفحه این بود که نویسندش معلوم شد منم و دیگه نمی شد بدون رودربایستی توش چیزی بنویسم .برخلاف اون چیزی که به نظر می رسه اصلا هم رها و آزاد نیستم و مثل هر ایرانی دیگه دجار بند و بست های فرهنگی دچار میشم.اما حالا بعد از مدتها تقریبا مطمئنم که از آشنا ها کسی اینجا سر نمی زنه و اصولا فکر نکنم کسی بیاد اینجا پس از این به بعد چهره واقعی مجید (احتمالا)دیده میشه.
بخوان این شعر را، مثل کسی که دست میکشد بر شانهی غریبهای و بهجای حرف، با خنده میگوید: زندهای هنوز؟ پس چرا نمیرقصی؟ برقص! که خیابان، جای عبورِ خسته نیست جای رقصِ بیهواست، جای زنهاییست با دامنهای بلندِ رها و مردانی که خجالت را در خانه جا گذاشتهاند. برقص! که شب از آنِ توست و فردا شاید از آنِ هیچکدامِ ما نباشد. با دستهای تُهی، با قلبی که زخمیست اما هنوز میتپد. با صدایی که میلرزد اما هنوز آواز میخواند… برقص! پیش از آنکه فراموشت کنند پیش از آنکه زندگی مثل لیوانی روی طاقچه بیصدا بیصدا بیصدا بیفتد و تمام شود
نظرات
به وبلاگ قبلیتون رفتم اینقدر سوت و کور بود که حسابی دلم گرفت! حالا خوشحالم که اینجایین،
پس فرصت خوبیه... شروع کنین دوباره ؛)